صدای وحشتناکی رو شنید صدای انفجار دردش شدیدتر شد دیگه نمیتونست طاقت بیاره مادرش راصدا کرد وبا ماشین به سوی بیمارستان به راه افتادن
ترافیک صدای آتشنشانی آمبولانس چقدر شلوغ بود وحال زن لحظه به لحظه بدتر میشد .
برادر گفت:فرودگاه را بمباران کرده اند درسته ۳۱/۶/۵۹ بود.
رفتن به بیمارستان غیر ممکن بود به این نتیجه رسیدند که به خونه یک"ماما"برند. که بچه درست جلوی خونه "ماما"به دنیا اومد اونم تو ماشین و فقط "ماما"بند ناف رو زد و نوزاد رو خانواده به اسم جوجه ماشینی صدا میکردند.
دختر روز به روز بزرگتر شد و دایی جوجه ماشینی خیلی دوسش داشت اما چون جنگ بود و اونم چترباز باید میرفت.
که یک سال روز اول عید جنازه دایی جوجه ماشینی رو اوردند بله شهید شده بود
و دختر هنوز هم حسرت به دل داشت که کاش صورت داییش یادش بود و ارزوی داشتن یک دایی !!
هر وقت که دلش میگرفت سر مزار داییش گریه میکرد دردودل میکرد تا آروم میشد.
تا وقتی که از اون شهر رفت و ازدواج کرد .
هفته اول ازدواجش بود که نصفه شب یکی صداش کرد و موهاش رو نوازش میکرد
دختر فکر کرد همسرش هست اما وقتی که چشم باز کرد دید همسرش خوابیده.
به طرف صدا برگشت یک مرد بالای سرش بود و اون رو نوازش میکرد با یک لبخند خیلی زیبا قیافه اشنا بود اما دختر به یاد نمی اورد . یک مرد با موهای بور چشمهای عسلی پیراهن سفید و جلیقه مشکی وای این مثل عکس داییش بود !!!
درسته خودش بود اما دختر ناگهان ترسید اخه تمام اجسام پشت داییش معلوم بود داییش فقط یک هاله بود یا یک روح .اما زیبا و دلنشین و دختر همسرش را صدا زد اما هاله محو شد .
الانم دختر ارزو داره بعد از چند سال دوباره بره مزار داییش اونم تنها و بغض همیشگیش رو بشکنه و به ارامش برسه انگار یکی بهش میگه که فقط اونجاست که می تونه ارامش پیدا کنه
فقط پیش دایی که مثل جون براش عزیزه
پ.ن. از بس گفتید پست جدید مجبور شدم این متن رو که تو وبلاگ قبلیم نوشته بودم که حذف شده. و شکر خدا چرک نویسش رو تو دفترم داشتم رو بنویسم هم یادگاری تو وبلاگم بمونه هم پست جدیده دیگه
هرچند شما ها به همون میزو صندلی راضی بودید .![]()
ببخشید اگه برای بعضی از دوستان تکراری هست![]()
من:بفرمایید
..:سلام تو خوابی هنوز
من:بفرماید شما؟![]()
...:من می خوام باهات دوست بشم
من:![]()
من:خفه![]()
بعد گوشی رو کوبوندم
عباس:کی بود
من:مزاحم می خواست باهام دوست بشه![]()
عباس:
مگه نگفتم شماره ای که نمیشناسی بر ندار
من:باشه وباز خوابیدم![]()
حالا بیدار شدم تازه فهمیدم بله چه راحت حال عباس بیچاره رو گرفتم![]()
یاد مزاحمی که اوائل ازدواجم زنگ زده بود افتادم![]()
من:بفرمایید
..:سلام عزیزم میشه باهات صحبت کنم
من:نخیر مزاحم نشید
...:خسیس نباش بزار حرف بزنم دیگه
من:نه
...:اذییت نکن دیگه
من:ببین سن من به تو نمیخوره بزار یک خواهر بزرگتر دارم از من بهتره تازه کلی هم خوشکله![]()
....:با من حرف میزنه![]()
من:اره بزار صداش کنم
.....:باشه منتظرم
عباس بیا مزاحمه بیا حالش رو بگیر
عباس:الو![]()
طرف دیگه زنگ نزد![]()
خودمونیم این راحت بودن با عباس هم خیلی حال میده.![]()


